آتش بس شد، ما ماندیم و حتی خندیدیم

آتش بس شد، ما ماندیم و حتی خندیدیم

روز نوشت
جنگ برای من از 9 فروردین شروع شد. زیر زمین خونه داشتم کاشی های آشپزخونه رو اماده می کردم. اولین کاشی توی گیره درست جا نمی رفت. وقتی همه چی مرتب شد و اولین برش و زدم، برق رفت و صدای دو تا تپ اومد. تپ تپ. و سکوت. (بیشتر…)
Read More
‏در ستایش انباری – ارج و برج انباری

‏در ستایش انباری – ارج و برج انباری

روز نوشت
چند سال پیش که اومدیم طبقه ی پایین، اون بخش از انباری که این همه سال در اختیار خودمون بود و به مستاجر نداده بودیم، یادگار سالیان زندگی ددی و مامی در طبقه پایین، تقریباً دست نخورده بود، به این فکر کردم که ای بابا،‌ دوران انباری و انباری داشتن گذشته. یه زمانی ترشی می زاشتن پایین و سیبزمینی و پیاز انبار می کردن برای زمستون. وسایل وامونده ی خونه رو برای روز مبادا زیر زمین نگه می داشتن. هر چی که نصفش کار می‌کرد یا نصفش سالم بود می‌رفت انباری نه سطل آشغال. (بیشتر…)
Read More