خاطرات کهن، همزمانی های دل انگیز

می گن کرجی ها همه از جاده چالوس خاطره دارن، یا می خان داشته باشن، دوسش دارن و فلان. اینا برای جدیدی هاس. شاید قدیمی ها هم باشه ! نمی دونم.

برای من شما و جاده چالوس ویوی راه، یه داستانیه که به نظر خودم برای کمتر کسی اتفاق افتاده.

ما اصلتا یه جایی هستیم برای همین اطراف. پشت کوه طور. ولی نه اون کوه که به شمال بره. خودمم هم اهل همین شهری هستم که الان هستم ! نه اینکه خیلی اهلی باشم ها! یعنی اینجا به دنیا اومدم. بعد از به دنیا اومدنم رفتیم شهر بغلی. از شهر بغلی به یه شهر دور. بعد یه شهر دورتر، بعد شهر بغلی. دوباره همین شهر الانی. دیگه از سال 72 اینجاییم. می شه خیلی وقتیه که اینجاییم!

پدر پدرم و یادم نیست. نمی دونم بچه بودم فوت کرد یا قبل از به دنیا اومدن من. مادر پدرم قبلنا همون پشت کوه بود ولی از زمانی که من یادم میاد شهر بغلی بود. پدر و مادر مادرم هم پشت کوه بودن،‌ اونا رو هم از زمانی که یادم میاد شمال بودن. توی یه شهر شمالی. نزدیک دریا. البته اون موقع ها شهر بود. الان چند سالیه که شهر شده. ما اون موقع اونجا خونه نداشتیم، ولی الان داریم.

جاده چالوس و از زمانی یادم میاد که تونل کندوان یک طرفه بود. نه اینکه خودش بخاد، مرحوم رضاخان با امکانات اون موقع تک لاین ساخته بود. مرحوم سه ساله دل کوه و پاره کرده بود و تونل و ساخت.  ولی وقتی اومدن گشادش کنن، هفت سال طول کشید. برای همین خدا روح اون مرحوم و بیامرزه.

داشتم می گفتم از زمانی یادمه که تونل یک طرفه بود و با چراغ قرمز مسیر و باز و بسته می کردن. اون موقع هنوز اتوبوس هم اینقدر فراگیر و با کلاس نبود. ما اگر با ماشین شخصی نمی تونستیم بریم باید با مینی بوس می رفتیم. مینی بوس های بنز. فکر کنم راحت 6 ساعت توی راه بودیم. اونم در صورتی که مسیر باز بود و برف نبود و ماشین سالم می بود.

یادمه همیشه ماشین بین راه یه قهوه خونه ای رستورانی جایی وایمسیتاد و همه پیاده می شدن برای سرویس و خوردن چیزی. ما همیشه فقط چایی می خوردیم. ددی می گفت به غذای اینا اطمینان نیست یا الان چه وقته غذا خوردنه! یا غذا بخوریم حال تون بهم می خوره و فلان. البته اگر موقع نهار هم بود باز چیزهایی می گفت که بالاخره چیزی از اونجا به غیر از چایی نخوریم.

اکثر این توقف ها سیاه بیشه بود. اولین آبادی بعد از تونل کندوان. مغازه های کبابی، با جگرهای اویزان ! ماست های کیسه شده! و دودی سرشار از بوی دنبه و گوشت و جیگر! سیاه بیشه بعدها که بیشتر با ماشین شخصی ازش رد می شدیم، جذاب تر هم می شد. چون قبلا توی مینی بود و بعدتر توی اتوبوس، از ارتفاع بالا همه چی رو می دیدیم، اما با ماشین چشم تو چشم جگرکی ها و منقل ها و ماست های کیسه شده ازش رد می شدیم.

رد می شدیم و نمی ایستادیم، چون کلا ۴ – ۵ ساعت توی راه بودیم. از سیاه بیشه دو ساعت تا خونه ی شمالی مادربزرگ راه بود. اصلا اینا خیلی کثیفن که بخاییم چیزی بخوریم و کلی دلایل منطقی دیگر.

بعدترها هم که ماشین گرفتم و تنها و چند نفری می رفتیم شمال، بازم سیاه بیشه واینمی ستادیم! چرا؟

چون کثیف و چرک و شلوغ بود. این طوری بود که اینجا محل گذره! دیگه ذوق موندن و خوردن و بو کشیدن نبود. بدن و حس . حال این طوری بود که نه!!! چیزی نمونده برسیم!! اینا گوشت و بیرون آویزون می کنن و کثیفه! چه کاریه اینجا چیزی بخوریم.

ولی یه بار با داییم داشتیم از شمال بر می گشتیم. من بودم و دایی. یادم نی با چه ماشینی بودیم. کی راننده بود! اصلا ماشین خودمون بود یا نه! دایی سیاه بیشه نگه داشت. نشستیم جیگر و کباب سفارش دادیم. نمی گم یه دل سیر خوردیم ولی خوردیم. دایی هم مثل من همیشه دلش می خواست اونجا نگه داره و یه چیزی بخوره. و خب اون نگه می داشت. از خوردن کباب هیچ حس و حالی نداشتم. خیلی کمتر از معمولی بود. حسش بد نبود ولی مثل خوردن پارچه بود. کبابه دیگه! این همه حسرت نداشت که ! حس خوب هم نداشت که! پس چه کاریه این همه مدت دلم می خواست توی سیاه بیشه کباب بزنم !؟

اما یه نقطه ی مرموز دیگه ای هم بود. قبل از کندوان. سیاه بیشه رو همون قبلا ها هم رفته بودیم. درسته چیزی نخوردیم ولی رفتیم. بعدش هم که رفتیم دیگه تمایلی به دوباره رفتن نبود. دیگه از کنارش که رد می شدیم هم دیگه حس سابق و نداشت. اما این نقطه ی قبل از کندوان.

هتل گچسر. هتل نگین گچسر. هتلی در دل کوه. بهاری پر گل، تابستانی سرسبز، پاییزی قشنگ و زمستانی آرامش بخش. هتل از اول هم برنامه ای برای رفتنش نبود. معنای خاصی هم برای هتل رفتن نداشتیم. یعنی چون بالاخره نزدیکه هم اینجاست هم نزدیک شمال. یعنی برای دو سه ساعت فاصله از یه اقامتگاه دائمی که آدم هتل نمی ره ! هتل برای مشهده! برای اصفهان، بندرعباس و چابهار!! چه چسه مسیر که هتل نمی خاد!

اما هتلی در دل جاده و با معماری قدیمی و پابرجا، جذابیت های خاص خودش و داره. بعد از اینکه مستقل شده بودم، جاده چالوس اومده بودم برای نهاری و شامی. حتی اون دوره ای که ماشین شرکت دستم بود برای پروژه، نهار توی هتل جزو گزینه ها نبود. همش دنبال رستوران بودم. که کدوم خوبه و کدوم بد. تا اینکه محل کارم شد اطراف هتل! بیشتر توی چشمم می اومد. هم خود هتل، هم اگر بازدید کننده ای می اومد، ادم مهم کشوری ای می اومد، می بردنش هتل نهار می دادن! و خب بالاخره یه روزی با یار رفتیم هتل نگین گچسر!

چقدر حسش خوب بود. داخل سالن غذاخوری، ساده و کمی طرح های مینیمال و وسایل قدیمی. چیز خاصی برای توصیف نداره، ولی حس آرامش خاصی داشت. نه برای بار اول، هربار که می رفتیمع ب و می ریم همون حسه. دیگه پرسنل هتل ما رو می شناسن. صبحانه و نهار رفتیم. شام فکر کنم نرفتیم ولی یه آرامش خاصی داره. فضای بیرون هم خوبه. ساختمان های قدیمی و مسیر پیاده روی و کنار رودخانه. ولی سالن غذا خوری عالیه. زمستان، توی برف و سرما، می ری داخل، پنجره های بزرگ  قدی، گرمای ملایم، سکوت و آرامش و ویوی عالی. در کنار برخورد مهربانانه پرسنل، و البته غذای خوب، ترکیب دلپذیری داره که نگو و نپرس. دوس داری همش بری. حتی الان که افتادم به چرخش های فرهنگی و دنبال میز پیدا کردن، می تونه یه گزینه ی خوب باشه برای رفتن ! هر روز برم و بیام، خیلی هم بد نیست.

یه مسیری توی هتل هست از ساختمان رستوران تا اقامتگاه. مسیر پیاده رو با ستون ها و سقف آجری. همیشه که از کنار هتل رد می شدیم دلم می خواست از توی این مسیر رد بشم.

قبلا فکر میکردم که خونه ی قجری بوده برای یه شاهزاده قجری. سری آخری که رفتیم روی بشقاب ها دیدیم نوشته تاسیس 1309. سوال شد که تاسیس یعنی تاسیس هتل؟ ساختمان؟ بعد این موقع مملکت دست قجری ها نبود! دیگه از طرف سوال کردیم که قضیه 1309 چیه؟

گفت: اون سالی که می خواستن تونل کندوان و شروع به ساخت کنن، رضاشاه دستور داد اینجا یه اقامتگاه بسازن برای خودش که میاد سر بزنه، جایی باشه بمونه، بعدش هم ساختمان بمونه برای کسانی که می خان برن شمال، هم جانپناه باشه هم مهمان سرا برای مسافر ها. ما هم گفتیم خدا پدر و مادر اعلی حضرت و بیامرزه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *