اینکه کی و کجا شروع کردم به برنامه ریزی برای روز بعد و یادم نیست، اما یادمه یه زمانی، برنامه های روز بعدم رو به ترتیب روی یک کاغذ می نوشتم و می زاشتم توی جیبم.
خودم وخیلی ادم منظمی نمی دونم ولی اطرافیان زیاد بهم می گن که ادم منظمی هستم. همه فکر می کنن منظم بودن خیلی خوبه و باعث میشه دیگران هم تکلیف شون باهات مشخص باشه، اما همیشه این طوری نیست. مثلا همیشه در هر جایی که کار می کنم، نظم برام مشکل سازه. بیشتر موقع ها برای یه چیزی مثل مرخصی.
خیلی زمان ها حتی اگر بخام مرخصی ساعتی بگیریم، حداقل سه چهار روز قبلش مشخص میشه. بیشتر موقع ها از هفته ی قبلش، وقتی به مدیر بالادستی می گم برای هفته ی بعد، فلان روز، فلان ساعت مرخصی می خام، می گن کووووووو تا هفته ی بعد! خب بده از یک هفته ی قبل دارم بهت خبر می دم که تو هم کاری داشتی، برنامه ای داشتی، بزاری برای قبل و بعدش؟؟
مشکل کجا پیدا می شه، جایی که یه ادم مریضی، مثل جواد، از همون هفته ای که دارم مرخصی میگیرم، شروع می کنه، جلسات خارج از شرکت، جلسات مهم، کارهای نیمه کاره، و حتی اگر چیزی پیدا نکرد، برای اون روزی که دارم می رم مرخصی و دقیقا اون ساعتی که نیستم برای مرخصی ساعتی، یه کار جور می کنه که علاوه بر خودم و خودش، چند تا مدیر، یا مدیرعامل و هم درگیر اون تایم کنه که یه وقت من مرخصی نرم.
یا همین جواد، جلسه می زاشت، هفته ای یک بار! می رفتیم جلسه، می گفت خب فلان موضوع رو صحبت کنیم، فلان موضوع چی شد؟ نظرتون در باره ی فلان موضوع چیه؟ یه بار بهش توی جلسه گفتم یه همچین جلساتی رو قبلش موضوع رو بگید که امادگی داشته باشیم. گفت امادگی چی!؟ مگه امادگی می خاد؟ اصن مگه چیز مهمی می گیم!!!!؟
خودش داره می گه چیز مهمی نیست که جلسه بزاریم، بعد اگر نمی اومدیم جلسه، همه ی حاضران جلسه رو می فرستاد دنبال ادم که پاشو بیا جلسه، می گفتم خب اگر موضوع مهمی نیست، چرا باید دو ساعت بشینیم توی جلسه! درباره جلسات طوفان فکری یه چیزی شنیده بود، ولی نمی دونست باید چه کار کنه!
همین موضوع برای دعوت به مهمونی ها هم هست. ترتیب کارها و برنامه ها خیلی مهم ان. به خصوص برای روزهای تعطیل. روزهای تعطیل اینکه اول حموم بری یا اول خونه رو جارو بزنی خیلی مهمه. حموم بری یا نری خیلی مهم تر! بعد طرف انتظار داره که صبح زنگ می زنه می گه ظهر نهار بیا پیش ما، ما باید با کله قبول کنیم. خب نمی شه، مثالی که می زنم اینه، برای یه چایی خوردن هم اگر برنامه ریزی کنم، باید سرتایمش انجام بشه، نه اینکه نشه جایگزین کرد، اما برنامه های قبل و بعدش خیلی وابسته به اینه که اون چایی سر تایمش خورده بشه.
یه جاهایی هم مجبور شدم برنامه رو عوض کنم و اون مهمونی رو برم، اما از تایمی که تصمیم گرفتم از خونه بزنم بیرون، تا زمانی که واقعا از خونه زدم بیرون، یک ساعت و نیم تا 2 ساعت اختلاف بوده. بیشتر افراد نمی تونن این برنامه ریزی و درک کن. به نظرشون ای بابا، حالا فلان کار و فلان ساعت نکن.
یکی از چالش های مهم و اذیت کننده ی خودم، به موقع جایی رسیدنه. حالا می خاد قرار باشه، یا جلسه، یا کلاس ، یا هر چیزی که باید سر ساعت جایی باشم. یه مدت خیلی به این قضیه دقت می کردم که همیشه ده الی 5 دقیقه زودتر برسم و واقعا هم بین نیم ساعت تا ده دقیقه زودتر می رسیدم. شاید شروعش با قرارهای حامد بود. که من همیشه زودتر می رسیدم و اون همیشه دیرتر. این طوری که معمولا یک ربع زودتر می رسیدم و اون هم همیشه کمتر از یک ربع تاخیر نداشت. همیشه حداقل نیم ساعت معطلش بودم. اینقدر این رویه ادامه پیدا کرد که نتونستم اون و درست کنم، ولی خودم هم وا دادم. اینکه این ادم دیگه ارزشش و نداره که زودتر سر قرارهامون بیام. قضیه ادامه پیدا کرد تا یه قرار دسته جمعی. اینکه من و اون قرار شد یه جایی همدیگه رو ببینیم و با هم بریم جای دیگه، فکر کنم یه ربع تا نیم ساعت دیر کردم، خیلی شاکی شد. گفتم این همه شعبون، یه بارم رمضون، اگر قرار بود برای هر دیر کردن یکی عصبانی بشه که تا الان باید جرت می دادم. (حالا نه با این ادبیات، ولی یه چی توی همین مایه ها).
این آخرین تصویری بود که از حامد توی ذهنم مونده. شاید بعدها هم دیگه رو دیده باشم، ولی توی ذهنم آخرین ری اکشن، اخرین قرار، آخرین ملاقات با حامد بود. بعد از این حرکتش شاید توی ذهنم یه تیر خلاص بهش زدم. دیگه باهاش جایی نرفتم، دیگه قراری نزاشتیم، نمی دونم.
قرارها رو باید روز قبل بزارم که بتونم زمان ها رو میزون کنم. اگر صبح بهم بگید که عصر فلان جا باش، فلان جا بریم، سخت می شه سر یه تایم خاص حاضر باشم، ذهنم امادگی خالی کردن زمان رو نداره.
امروز داشتم فکر می کردم یه سری داستان هم بنویسم. تخیلی وار ببینم چی درمیاد ازش.