‏در ستایش انباری – ارج و برج انباری

چند سال پیش که اومدیم طبقه ی پایین، اون بخش از انباری که این همه سال در اختیار خودمون بود و به مستاجر نداده بودیم، یادگار سالیان زندگی ددی و مامی در طبقه پایین، تقریباً دست نخورده بود، به این فکر کردم که ای بابا،‌ دوران انباری و انباری داشتن گذشته. یه زمانی ترشی می زاشتن پایین و سیبزمینی و پیاز انبار می کردن برای زمستون. وسایل وامونده ی خونه رو برای روز مبادا زیر زمین نگه می داشتن. هر چی که نصفش کار می‌کرد یا نصفش سالم بود می‌رفت انباری نه سطل آشغال.

این شد که اول تصمیم گرفتم دیگه چیز به درد نخور انباری نبرم،‌حداقل چیزهای نیمه خراب و خراب و توی انباری نبرم. دوم انباری و خلوت کنم. هر آنچه خرابه و به درد نخور بریزم دور.

خب اولین چیزهایی که اذیتم می‌کردم لوله های آب بود. لوله های گالوانیزه که هم توی حیاط بود هم توی زیر زمین به وفور. کنارش شیرهای آب قدیمی. شکسته و بسته و شاید هم سالم هم توش بود. ولی چون دو سری خونه بازسازی شده بود دیگه شیرهای قدیمی همه جمع آوری شده بودند. اول شیرها رو فروختم. برنجی بودن و گرون. پول خوبی بابتش دادن. دیدم اولین قدم پر برکت بود.

بعد کارتن های خالی رو ریختم دور. کارتن وسایل خونه از عهد باستان زمان مامی تا همین خودم. اونایی که ربطی به گارانتی نداشتن و ریختم دور. خیلی انباری خلوت شد.

بعد رفتم سراغ لوله ها. لوله های ریز و درشت در هر گوشه. جمع و جور کردم و به سختی رسوندم به لوله کشی ترکاشوند اینا. خیلی سنگین بود. خود ترکاشوند عذاب وجدان گرفت که این همه سنگینی رو اوردی، اینا خیلی هم ارزش ندارند ها!

ولی در نهایت حیاط و انباری خیلی خلوت شد. هم جا باز شد برای انبار کردن‌های جدید هم یه دستی کشیدم. چیزهای عجیب و غریب هم پیدا کردم. مثلاً کلاه نظامی ددی . قدیمی ولی نو. یه کیف پول مانند کوچیک و شیک که برای مامی بود. اما توش مو بود. موی دایی که شهید شده بود. یادمه قدیم‌ها شاید توی بانه بود یا هشتگرد این کیف نمی دونم مامی به کسی نشون داد به خاله داد از خاله گرفت من از کمد دراوردم، در نهایت توضیحی ارائه شد با همین مضمون. موی دایی شهید.

گذاشتمش سرجاش. یه سری کتاب و پوستر و برد کامیپوتر که برای داداش بود. وسایل معرقم که کارگاه و راه انداختم.

خط فکری این بودکه در نهایت این انباری خالی می شه . تقریباً چیز جدیدی اشغالی اضافه نکردم. یه سری سبد و کارتن ضمانت دار. . چوبهایی که طبقه بالا کار کرده بودم و باز کردم و خب کلی ارزش داشتن و کلی دوباره استفاده شدن.

اما الان …

وضعیت تخمی ما این شکلیه که روزی ۴ ساعت برق می ره. هنوز هوا خیلی سرد نشده اما به زودی اگر برف سنگین بزنه باید هیزم بسوزونیم. باید زغال داشته باشیم. باید نون خشک و برنج و سیبزمینی انبار کنیم. باید منتظر وضعیت تخمی تری باشیم.

دیشب رفتم مغازه برای خرید شمع و باتری و چراغ قوه. به اولی و دومی انقلاب توی مغازه فحش آب نکشیده ای دادم. البته فروشنده حال کرد. چون می شناخت منو. کلاً مغازه کنار مسجد بود. می دونست ما همون بسیجی و مسجدی ای بودیم که داغ بودیم. الان داریم فوحش می دیم و خب این خودش از اول فوش می داد. پس هم الان هم اون موقع اون عاقل تر از ما بوده . و ما بچه‌های شاش کف نکرده‌ای بودیم که اون موقع به ما نگاه می‌کرد که الان رسیدیم به حرف‌های اون و هم صنفی هاش. اونی که عاقل بود کسی بود که سال ۷۰ و ۸۰ به این نظام می‌گفت ناکارآمد. فشل و فلج. یه مشت دروغ‌گوی خر که مملکت به گه کشیدن. زندگی ما رو به اسهال گرفتن. خودشون ما رو چاپیدن و بچه هاشون توی خارج مملکت و . برای ما فیلتر می کنن و برای بچه هاشون شورت خارجی ها و داخلی ها رو کشیدن پایین.

صبح می‌خواستم برای کاری برم بیرون با این فرض که چون یک‌شنبه ساعت 10 برق رفته پس وقت دارم حاضر بشم. ساعت هشت و نیم برق رفت. تا ده و نیم خونه موندم تا برق بیاد بتونم موهام و مرتب کنم، قهوه بخورم، یه دستی به صورتم بکشم که جایی می رم آبرو ریزی نباشه.

و البته یک پرینت هم داشتم. ساعت ده و نیم برق اومده تا آماده بشم و برم شد یازده و ربع. رفتم کارهام و انجام دادم ساعت سه رسیدم کافه کتاب. ساعت سه و پنج دقیقه برق کافه رفت. الان دارم با باتری نصفه و نیمه ی لپ تاپ این متن و می نویسم. تا ساعت ۵ برق نیست. برم خونه برق خونه رو ببینم چه طوری ها.

از زمانی که این متن و نوشتم توی کافه تا زمان انتشارش ۳ روز گذشت. یعنی داشتم می نوشتم که برق رفت و بقیه متن و حال و هواش هم رفت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *