دعا نکننده، مرز بین کفر و ایمان
بچه بودیم، خیلی سال پیش، حدودا ۱۸ - ۱۹ ساله .سه سه تا دوست مدرسه ای بود که بعد از دبیرستان هم با هم شام و نهار می رفتیم بیرون. من و یکی از دوستان از سربازی معاف بودیم. نفر سوم هم بچه سوم خانواده بود و دو تا برادر بزرگش معاف شده بودند. این باید می رفت سربازی. یادمه غروب، اون موقع میدان آزادگان، پل آزادگان فعلی، داشتیم از هم خداحافظی می کردیم که بحث سربازی و دانشگاه شد. گفت دعا کن که دانشگاه تهران قبول بشم یا گفت دعا کن سربازی کرج بیوفتم، خلاصه یه چیزی که به سربازی ربط داشت گفت که دعا کنم اون بشه، اگر اتفاق بیوفته بهمش یه شام مفصل میرزایی می ده . (بیشتر…)
