آتش بس شد، ما ماندیم و حتی خندیدیم

جنگ برای من از 9 فروردین شروع شد. زیر زمین خونه داشتم کاشی های آشپزخونه رو اماده می کردم. اولین کاشی توی گیره درست جا نمی رفت. وقتی همه چی مرتب شد و اولین برش و زدم، برق رفت و صدای دو تا تپ اومد. تپ تپ. و سکوت.

همه ی سناریوهای جنگ از اول توی ذهنم بوده. قبل از جنگ ۱۲ روزه. اینکه قراره چه اتفافاتی بیوفته. چه پیش بینی هایی ضروریه . چه چیزهایی هرچند ضروری، ولی کار خاصی نمی شه کرد. مثلا برای بحث ارتباطات شاید نشه کار خاصی کرد. برق که بره، بی تی اس ها بعد از حداکثر دو ساعت خاموش می شن. مراکز تلفن اگر ژنراتور نداشته باشن تلفن هم قطع می شه. اگر تلفن ماهواره ای هم بخری، بازم به کسی نمی تونی زنگ بزنی. پس همه چی قطع می شه.

تپ تپ. ضعیف بودن صدا، دور بودن، بدون نور قابل توجه، و سکوت. برای حمله به یه نیروگاه همین عناصر کافی هستن. اگر قراره نیروگاهی منفجر بشه، نیاز به کار پیچیده ای نداره. فقط کافیه بدونی کدوم قسمت نیروگاه و بزنی که دیگه کار نکنه. اونجا بود که برای اولین بار اماده شدم تبعات جنگ و قبول کنم و برای بعدش برنامه ی مشخصی داشته باشم. به محض اینکه اومدم بالا، اول موبایل ها رو چک کردم که چقدر شارژ دارن. موبایل های اضافه رو خاموش کردم. با دو تا موبایل روشنایی اولیه خونه تامین شد. بعد رفتم سراغ چراغ قوه ها. و بعد شمع ها رو روشن کردیم. از حالا به بعد باید توی این شرایط امادگی ادامه ی زندگی و داشته باشیم.

کابل کشی ژنراتور و اماده کردم. سوراخی لازم بود زیر پنجره بزنم که کابل ازش رد بشه. سوراخ و زدم. سید گفت برق وصل می شه. گفتم امیدوارم. ولی معلوم نیست کی. باید برای همه چی امادگی داشته باشیم. دبه رو اب پر کردم. می دونستم که کافی نیست. اما نیاز کوتاه مدت و جواب می داد. می خواستم ژنراتور و هم روشن کنم. اما سید گفت زوده. بزار فردا صبح اگر برق نیومد اون موقع استارت بزنیم. می گفت توی این شرایط بی برقی اگر ما فقط ژنراتور داشته باشیم حس خوبی ندارم. برای همسایه ها ناراحت بود. گفتم اشکالی نداره موبایل هاشون و شارژ می کنیم.

ساعت ۳ برق اومد. نیروگاه و نزده بودن. خطوط برق آسیب دیده بود. برق نصب کرج و بخشی از تهران رفته بود. به نظر می رسید موضوع حساب شده است. ترکش ها بی حساب و کتاب نبودن. نقطه ای زده شده بود که بتونه این تاریکی و ایجاد کنه. برای نیروگاه هم می تونه یه نقطه تعیین کننده باشه.  از یه جایی گفت اگر تنگه رو باز نکنید زیر ساخت ها رو می زنیم. چند بار تمدید کرد مهلت و . اخریش که ۱۰ روزه بود رو هم یه ۴۸ ساعت تمدید کرد. اما این آخریه دیگه خیلی جدی بود.

از پری روز یعنی دوشنبه 17 فروردین 1405، سید گفت بریم خرید. مشخصا و عمیقا نگران بود. من هنوز به خاموشی فکر می کردم. به نظرم کارهایی که لازم بود و انجام دادم. نشد بریم خرید.

دیروز از صبح شروع کردن به زدن پل ها. اسرائیل اخطار استفاده از خطوط آهن و داده بود. ریل راه اهن و زدن. پل راه اهن کاشان. پل مدیریت. یه پل می گفتن نظامی روی همت به کرج. مترو صادقیه. بین خبرهای دروغ و راست نشون می داد که امریکا این دفعه جدیه. نگرانی ها رو هم جدی کرد. اول شرکت  و برای امروز تعطیل کرده بودن، بعد هلدینگ گفت نمی تونن تعطیل کنن باید نیمه تعطیل باشه . هاردهای بک آپ توی شرکت توزیع کردم. یه سری رفت توی گاوصندوق، یه سری و برداشتم که ببرم خونه. دیگه می خواستم سرورها رو هم به جای امن منتقل کنم. صبح چند تا از شرکت های صنف مون هم آسیب دیدن. داشتم می رفتم خونه خبر ترافیک شمال اومد. آزادراه به سمت قزوین هم ترافیک بود. دو سه روز سکوت عجیب و ترسناکی توی تهران و کرج بود. نه خبری نه صدای انفجاری . مشخص بود همه چی اماده ی یه حمله ی درست و حسابیه.

دیروز رفتیم. خیابون ها شلوغ بود. صف های نونوایی شلوغ تر. از اول جنگ تا الان هیچ روزی خیابون ها این قدر شلوغ نبود. حتی 12هم. 13هم. به سید گفتم چرا اینقدر خیابون ها شلوغه!؟ گفت نمی دونی؟ حواست نیست قراره چی بشه ؟ ما هم قرار بود دیروز بیاییم خرید وگرنه می دونستم امروز اینقدر شلوغ می شه!!! گفتم راست می گی. مثل اینکه قضیه جدیه. خرید ها رو انجام دادیم. ولی نون نگرفتیم. خیلی شلوغ بود. رسیدیم خونه. رفتم سراغ کابل کشی ژنراتور و تمومش کردم.

منتظر بودیم که شب ساعت ۳ همه چی تموم شده باشه. برق توی کابل ها نباشه، آب توی لوله نباشه!! (تعبیر قدیمی از سعید لیلاز).

موبایل و گذاشته بودم برای ساعت 5:45 . از 5:45 زنگ زده بود تا ساعت 8:30 که تونستم هوشیار چشم ها رو باز کنم. اولین چیزی که با چشم های نیمه باز، روی تخت، با پتو، به سختی و زور زیاد و تاری دید چک کردم این بود که آیا برق هست؟

پرده ها رو شب می زنم کنار که صبح نور خورشید بیاد توی اتاق که بتونم بیدار بشم. دنبال نشونه ای بودم از اینکه برق هست یا نیست! روی میز کامپیوتر و اول چک کردم. یه نور قرمز دیدم. هوشیار تر شدم. دقت کردم، دیدم نور قرمز مانیتوره. یعنی دیشب برق نرفته. سریع رفتم سراغ موبایل که ببینم هنوز نوبت ما نشده یا چی؟

بیانیه شورای امنیت ملی مبنی بر پذیرش آتش بس دو هفته ای. طرح نخست وزیر پاکستان. خب مثل اینکه کمی عقلانیت مو نده هنوز. صبحانه رو خوردم و راهی شرکت شد. دیروز به این فکر می اگر موقع اومدن به شرکت پلی خراب شده بود چه طوری بیام؟ برق نباشه چی؟ اصلا چه طوری خبر بدم؟ امروز صبح گفتم حالا که آتش بس شده حتما ترافیک بدی شروع می شه. ولی خیابون ها خلوت بود بازم.

ایست بازرسی ها هم حتی خلوت بود. یه ایست بازرسی که دیروز بهش دفت کردم دیدم ۱۰ -۱۲ نفری هستن امروز ۴ نفر بودن. یکی دیگه ۲۰ نفری می شدن امروز ۸ نفر بودن. مشخصا تندرو ترین های کف خیابون که واقعا جون شون و کف دست گرفته بودن و فقط زر زر و دهن گشادی نمی کردن، از این جنگ خسته بودن.

جنگ تموم نشده. اما مثل اینکه مقاله ظریف توی فارن افرز مانیفیست نظام بود. به ظریف خیلی فحش دادن، اما حرف ظریف به کرسی نشست. حرفش درست بود. عقلانی و مقبول. فحشش و خورد اما الان دیگه کسی به جنگ جنگ تا خاکستر شدن کل ایران فکر نمی کنه. کسی نمی خاد حماقت ۸ سال دفاع مقدس و تکرار کنه. هرچند مردم به چیزهای دیگه ای هم فکر می کنن. اینکه این تفکر مسموم که ما رو به اینجا کشونده، کی قراره این انقلابی گری 57 ی تموم بشه و ما روی آرامش داشته باشیم؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *