بچه بودم. خیلی بچه. کوچیک تر از کلاس پنجم. اون موقع با یه سری دوست گوشه گیر خاص و گریزان از جمع دوست بودم. محمد خ و یه مهدی نمی دونم چی چی . جعفری یا رحمانی یه همچین چیزی .
منظورم از گوشه گیر و گریزان این بود که همسایه ما که خانواده ی عباسی، چهار پسر داشت که همش توی کوچه فوتبال بازی می کردن. شهرکی های شاهد هم همش توی کوچه ولو بودن. همساده رو به رویی و همساده دو خونه اون ور تر هم همین طور. ولی من و داداشم و این دوستان، با اون جمعیت ولو خیلی بر نمی خوردیم. معمولا توی فوتبال هم خیلی کم بازی می کردیم. دعواها بیشتر بود و اینکه هر چی خاطره اس اینی شکلیه که ما خیلی خوبیم، فرهیخته، درس خون، اونا تنبل و بی تربیت.
اون موقع خونه ی ما کلا توی حاشیه شهر بود. یه زمینی بود که محل کار ددی بهش داده بود و توش خونه ساخته بودیم. و طی چند سال خیلی کوتاه، شهر اومد و محله ی ما رو بلعید. ما شدیم وسط شهر. تغییرات و تحولات و پیشرفت و شلوغی. سر کوچه که تازه بلوار شده بود، اون سر بلوار از محل خاک برداری های متفاوت جاده ای و ساخت و سازی، تپه ای درست کرده بودند که به سن کودکیم به نظر خیلی عظیم بود.
یه روز این مهدی گفت که اگر یه سری خوراکی مثل بیسکویت و تخمه و نوشابه و اینا بگیریم ببریم اون بالا بخوریم خیلی کیف می ده ها. کلی حال می کنیم و فلان. منم صرفا تصور کردم که ارررره. با یه مشمع خوراکی بریم بالا بشینیم عجب چیزی می شه.
اون گفت و چند روز بعدش با پول تو جیبی م رفتم یه مشمع خوراکی گرفتم. یادمه بقالی سرکوچه مون یه آقای سن و سال داری بود به نام اقای اوسطی. حدوده دهه ۷۰. موهاش سفید بود و سربالا سشوار می کشید. اون موقع مد بود ولی نه اطراف ما. شاید اون تیپ و فقط توی داییم از نزدیک دیده بودم که به نظرم خیلی خوش تیپ بود. همیشه هم کت تنش بود. کت هم اون زمان اونم برای یه بقالی گزینه لاکچری حساب می شد. در مجموع اقای اوسطی پیرمرد یه کمی مهربون و خوش تیپی برای ما طبقه بندی می شد.
رفتم ازش بیسکویت کیلویی گرفتم. یه سری بیسکویت باز داشت. گرد و خوشمزه. با اینکه بسته بندی نبود و کارتنی بود ولی ما ترجیحش می دادیم. یه نوشیدنی هم گرفتم. یادم نیست شیربود، نوشابه بود، اب میوه بود. شاید هم ساندیس. اون موقع ساندیس بیشتر باب بود. با کمی تخمه.
رفتم دنبال مهدی. گفتم بیا اینا رو گرفتم بیا بریم بالای اون تپه ه که گفتی. خونه بود. عصر بود. یادم نیست چه فصلی ولی سرد نبود. موقع مدرسه ها هم نبود. شاید اول تابستون. گفت کار دارم نمیام. گفتم عه تو گفتی خوراکی داشته باشیم بریم بالا خیل کیف می ده منم گرفتم دیگه بیا بریم.
نیومد.
تنهایی رفتم. از تپه که خاک دستی داشت به سختی رفتم بالا. نوک تپه، توی عصر یک روز نه گرم، نه سرد. تنهایی نشستم. یادمه بالای تپه باد می اومد و می خورد به صورتم. نشستم تنهایی همه ی خوراکی ها رو خوردم.
داستانی که برای من اینقدر واقعی و لایو پیش رفت، مثل عکس های اینستاگرامی الانه که توی فیلم می بینی اووووه عجب جای خفن و قشنگی! پاشیم بریم. بعد که می ری می بینی اون چیزی نیست که توی فیلم بود. یه دریاچه ای بود قبل از رشت به همین شکل گولش و خوردم.
و اما داستان اصلی
بابت کارهای ژورنالیستی که انجام می دادم اوایل دهه ۹۰، خبر زیاد می خوندم. شبکه های اجتماعی زیاد بودم. فیس بوک و فرند فید و بالاترین و اینستاگرام و توییتر و کلی خراب شده ی دیگه به علاوه اینکه توی بیشترشون هم نه یک اکانت بلکه دو سه تا اکانت داشتم. به دلایل مختلف! هم مصرف کننده بودم هم تولید کننده. بعد از اینکه اون کارهای سازمانی و گذاشتم کنار، هنوز با اکانت ها به دلایل شخصی و غیر شخصی کار می کردم. با دوستی که اونم اینقدر الوده شده بود به دلایل دیگری ! و کتاب خوانی هم داشتیم قرار شد که دیگه کمتر بریم شبکه های اجتماعی.
توییتر که کلا روی سیستمم باز نیست و هر موقع حوصله م سر بره می رم بازش می کنم. اینستاگرام هم که کلا وقتی نوتیف بیاد بازش می کنم. دیروز کلا نوتیفش و هم خاموش کردم.
حالا اون دوستم، فقط کافیه بگم فلان کلمه توی توییتر چیه که همه دارن می گن؟ کل داستانش و حواشی و منشا و اوج و فرودش و می گه. می گم مگه قرار نبود کمتر بریم اینجاها؟ میگه اررره خیلی کم می رم. می گم منم کم می رم. ولی اصلا نمی دونم اینا چی ان که تو یهییو همه چی شون رو می دونی ! چه کمی رفتنیه؟؟