ما خواب بودیم و جنگ شد

کرونا رو می دونستیم شروع شده، چون خیلی ها هشدار دادن، مادرم فوت کرد،با تب 40 درجه، قبل از اینکه رسما آغاز کرونا اعلام بشه، کرونا رسما جون مادرم و گرفت.

چهارشنبه 21 خرداد رفته بودم پیش سید،

پنجشنبه 22 خرداد، کتاب خوندیم و فکر کنم می خواستیم فیلم ببینم ولی خوابیدیم. که زنگ زدن گفتن فردا بریم کلپچ بخوریم. در اینکه بریم و نریم حال داریم و نداریم و صبح جمعه کی بیدار می شه بره کله پاچه بخوره، در نهایت قرار شد بریم. قرارمون صبح ساعت 7 و نیم. سید گفت نماز صبح بیدار می شم، گفتم ه. بیدار شدی منم بیدار کن.

صبح ساعت چهار، نمی دونم این سید چی از جون این گوشی و توییتر می خاد، بیدار شده بود، گفت، تهران و زدن، اولش فکر کردم بازم چند تا موشک در شده و چیز خاصی نیست، اما مثل اینکه فقط تهران نبوده، تبریز و اصفهان و کرج و تهران و چهار پنج جای دیگه، اولین گزینه ای که توی ذهنم فعال شد این بود که خب! جنگ شروع شده!

بعدش خبر اومد که شمخانی و حاجی زاده و فلان و فلان و زدن، فرماندهان رده بالا که قرار بود اگر جنگی می شه، اینا فرمانده یگان موشکی و پهبادی و اطلاعاتی و فلان باشن، عکس ها که اومد، یه سری توی خونه هاشون بودن، دانشمندان هسته ای اکثرا، شمخانی هم خونه ش بود، بالای یه برج بلند و شیک! شاید وایساده بود داشت رصد می کرد! ولی همه رو زدن، الان که دارم این متن و می نویسم، خبر اومده که شمخانی زنده اس، خدا رو شکر، انسانی از مرگ نجات پیدا کرد.

جمعه صبح، قبل از ساعت قرار، کلی اخبار بین دو گروه رد و بدل شد، که چی شده و کی مرده و کی زنده، کجا رو زدن و کی رو نزدن و کی چی گفته. ولی همگی تا ساعت 7 و نیم بیدار بودیم و تقریبا سر ساعت توی کلپچی حضور پیدا کردیم، من به عنوان یک ادم علوم سیاسی ای ! دو نفر ادم تقریبا خنثی و یک نفر ادم به تناسب متمایل به حکومت! کسی از حمله خوشحال نبود، منی که می دونستم این شروع جنگه با این حجم و این شدت، و مثل حمله های قبلی به شاخه و تک ضرب و صادق 2 و اینا نیست، و اونهایی که نمی دونم چی می دونستن و نمی دونستن! ولی همه چی رو به شوخی گذروندیم که کسی حالش بد نباشه. موضوع به اندازه کافی بزرگ و خشن بود، ولی باید مواظب روحیه ها هم بود.

بعد صبحانه در میان کلی خبر یه چرتی هم فکر کنم زدم، طبق برنامه ی قبلی ساعت 6 از قم به سمت کرج حرکت کردم. توی ذهنم یه درگیری دور از من بود، یعنی شاید خیلی نبینم و لمس نکنم. شاید یه حال به چپی داشتم. تا اینکه توی مسیر برگشت، یه جایی، یه موشکی رفت هوا. با توجه به سرعت و رنگ شعله ی پشت موشک و جهتش، حدسم این بود که موشک ضد هواپیما/پهباد باید باشه. ولی دیدنش از شنیدن شروع جنگ، شکه کننده تر بود. شبش توی خبرها گفتن که اون موشک پدافندی بوده و موفقیت امیز یه چیزی رو انداخته.

شب شنبه، 24 خرداد ماه که عید هم بود، صدای انفجار و شلیک موشک هم اومد کرج. خیلی عادی. البته برای منی که ساعت 2 شب رفتم باغچه رو آب بدم. فکر کنم اون شب بود که برای اولین بار توی آسمون شلیک موشک ها رو دیدم.

یکشنبه 25 خرداد ماه، رفتیم شرکت، یه خطر بنزین داشتم. رفتم پمپ بنزین دیدم ده تا ماشین وایسادن، گفت اه چقدر شلوغه، بعدا میام می زنم خلوت تر بشه. رفتم شرکت، جاده مخصوص، ساعت 11 اینا حدودا 5 تا موشک اطراف ما خورده بود. من متوجه نشده بودم، ولی بقیه همکارا همه فهمیده بودن. دودش هم پشت سرم معلوم بود. و البته ظاهرا بقیه م خلاصه ترسیده بودن.

شب یکی از نیروها زنگ زدکه اره اطراف ما کلی انفجار و موشک و فلان، خانمم می گه بریم از کرج، با اجاره من برم، گفتم دیه شرایط جنگیه، کاریش نمی شه کرد، برو، اما بین شما سه نفر حداقل یکی بمونه. هماهنگ کنید با هم. دیگه اون رفت و دوتا بامن موندیم.

روزهای بعد، صدای انفجار، خیلی خفیف بود، هر موقع صدای ضد هوایی زیاد می شد، می فهمیدیم که پهپاد اومده نزدیک ما.

دوشنبه 27 خرداد ماه، دو تا موشک دیگه به اون جای قبلی که دیروز زده بودن زدن. فکر کنم اون روز بود که سایت کرج و هم زدن. اینا حدود ساعت 11 بود. ساعت 3 ییهو یه صدای انفجار خیلی قوی اومد. طرف ایران مال و وحشتناک زده بودن. قبلی های یه رده دود کوچولو داشت. این یکی کلی گرد و خاک و دود بلند شده بود. 5 دقیقه نگذشته بود که سید زنگ زد. گفت چه خبر؟ گفتم هیچی امن و امان! گفت الکی  می گی، طرف ایران مال و زدن! گفتم عهههه از کجا می دونی ناقلا! خبرها این سریع قرار نبود پخش بشه! اره زدن، یه کمی هم سنگین تر از همیشه بود. گفت با من رو راست باش! همه چی رو بگو

قطع کرد و ساعت 5 دوباره همونجا رو زدن. ساعت 6 و ربع می خواستم برم خونه که دم پارکینگ آسمون و نگاه کردم دیدم عهه هواپیما! دیگه من خیره شده بودم به آسمون و بقیه م به من پیوستن! اولش دور بود ولی بعد نزدیک شد. دیدیم از این بدون سرنشین هاست. احتمالا گلوبال هاوک مانند. ما دیدمش ولی پدافندی بهش شلیک نمی کرد. چند دوری چرخید، اومد سمت ما، یه موشک هم زد پشت شرکت، و رفت. تازه پدافند چند تا شلیک کرد و ولی بهش نخورد. ارتفاعش یه جوری بود که لبه ی مرز برد ضد هوایی بود. موشکی هم شلیک نشد به سمتش . ما داشتیم اونو و نگاه می کردیم که گفتن صدا و سیما رو زدن. دیگه اون پهباد رفت و منم با توجه به اینکه اولین نفری بود که دیدمش، پس آخرین نفر هم دنبالش کردم که مطمئن بشم می زننش یا می ره !

همه رفتیم. منم از همت انداختم ببینم کجا رو زده و چه کرده! از آزادگان وارد همت شدم، سمت چپ و نگاه کردم دیدم عههه . یکی دیگه داره از تهران میاد بیرون، ارتباع  تقریبا کم که ضد هوایی بهش نمی رسید، ییهو از سمت راست همون موشکی که توی اتوبان قم دیدم، همون مشخصات، شلیک شد. وسط اتوبان با کلی ماشین، خیلی نتونستم رد موشک و بگیرم. نمی دونم بهش خورد یا نه، ولی بعد خبرها رو دنبال کردم دیدم کسی چیزی از سرنگونی پهباد نزده. پس احتمالا بهش نخورده. دوتا پهپاد به ارامی اومدن و زدن و رفتن.

سه شنبه 28 خرداد بازار شایعات زیاد بود که شرکت های دارویی و زدن. حتی با جزییات زیاد. ولی چهارشنبه همش تکذیب شد. چند تا انفجار و سقوط پهپاد های ملخ دار اطراف شرکت و صدای ضدهوایی.

چهارشنبه 29 خرداد، یه روز عادی، چند تا صدای انفجار بدون تصویر، ضد هوایی و دیگر هیچ.

شب که داشتم می رفتم قم پیش سید، خروجی آزادگان به خلیج فارس، باز یه موشک شبیه اون دو تای دیگه رفت هوا. بعدش هم صدای ضد هوایی و نورش توی شب. تقریبا تا خروجی مهرآباد و مرز تهران قم، کم و بیش ادامه داشت.

فعلا این ها رو یادم بود که خیلی دیر شروع کردم به نوشتن. باید از حس و حالم بیشتر بنویسم. مثل همیشه !!

الان که دارم این متن و می نویسم، بامداد شنبه 31 خرداد. من و سید شب سعی کردیم زود بخوابیم، ساعت 10 اقدام کردیم ولی ساعت 11 و نیم هر جفتمون بیدار شدیم و دیگه خوابمون نبرد. سمنان زلزله ی 5.5 ریشتر زده. الان ساعت یک و 50 دقیقه، دو سه باری صدای هواپیما اومده، که احتمالا جنگنده بود. صدای آژیر خطر از دور هم شنیدیم. دوبار. ولی بار آخر که هواپیما اومد، صدای آژیر دیگه نیومد. برق ها خاموشه و مانیتور و سیستم روشن. تمومش کنم برم بخوابم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *