اینکه ایده ها رو بنویسم و فکر کنم توی یه پادکستی گوش دادم. دارم فکر می کنم که کی بود و چی گفت! فکر کنم ماندنی بود توی داتس.
بد نیست! ادم می نویسه برای بعده ها! شاید هم خودش شد یه ایده.
بجه بودیم من و داداشم. ددی گفت که این تابستون باید برید سر کار. باید بریدش خیلی سنگین نبود که حالت اجبار و اینا باشه. اینطوری که برید یه کاری و یاد بگیرید. من بین نجاری و آهنگری، نجاری و انتخاب کردم. بلوار انقلاب! اوس غلام. دو سال تابستون رفتم نجاری یاد گرفتم. حالا نه اون طوری ولی در حد آشنایی با ابزار و روند کار و چسه کسب درآمد. صبح فکر کنم با ددی می رفتم، ظهر با تاکسی بر می گشتم خونه نهار می خوردم و دوباره می رفتم. بیشتر کار در سازی بود ولی خب همین که مشغول کاری بودم برای خودش جذاب بود.
خستگی و کوفتگی هم داشت. ولی یادمه از سر کار هم که بر می گشتم باز می رفتم بازی کنم. فکر کنم کلاس اول و دوم راهنمایی بودم. دو سالی رفتم. عصری با اتوبوس بر می گشتم. عجب مسیری و عجب صحنه هایی در ذهنم فلش بک خورد.
بعد دوسال یکی گفت باید هنر یاد بگیرم. یادم نیست کی ولی شاید خودم! داستانی بود که یه بازرگانی و توی راه دستگیر می کنن، طرف برای اینکه امار خودش و بده به خانواده ش فرشی می بافه و ادرس محل نگهداریش و برای خانواده ش می فرسته. داستان البته تخمی بود. الان می گم تخمی اون موقع الهام بخش بود! در کنار اینکه هر کسی باید هنری بلد باشه! گفتمان اون روز ذهنم این بود که هنر مهمه.
موسیقی که نمی شد رفت. ددی به شدت در حد اینکه ما رو بکشه مخالف بود. یه کلاس طراحی رفتم با استاااااااااااااد نخعی. یه کلاس معرق رفتم، هنرستان هنرهای تجسمی. استاااااااد نمی دونم چی چی. مرد بزرگوار و افتاده ای بود. همه چی بلد بود و همه چی یاد داد. کلاس طراحی و با محمد رفتم کلاس معرق و با سجاد. تابستون خوبی بود.
تازه اومده بودیم این خونه ای که الان هستم. یه طبقه کامل در اختیار من! و یک اتاق و کرده بودم کارگاه معرق. سال بعدش رفتم یه کارگاه معرق واقعی! تولیدی تابلوی معرق. یادم نیست یه سال رفتم اونجا یا دوسال! کارگاه خانوادگی استااااااااااااااد توانا. تا سال ها بعدش هم باهاشون در ارتباط بودم.
هم کار بود هم آموزش. ولی از اولین استادم بیشتر یاد گرفتم تا کارگاه توانا. تولید بالا بود و فروش کم. روی یه تابلوی بزرگ کار می کردیم که روزمه استاد توانا بود. تهش هم رفت کنج موزه. ولی همیشه معرق و دوس داشتم. طراحی هم کنارش جزو علایق بود. کم و بیش توی مدرسه و گاهی که دستم به قلم میرفت کار می کردم.
کارگاه هم تا سال ها برپا بود. خودم هم تابلو درس می کردم. کلی از تابلوهام الان روی دیواره و کلی تابلوی نیمه کاره. وسایل و هم دارم هنوز. کارگاه هم تقریبا توی زیر زمین دایره. خیلی وقته دست به اره نزدم. این طوریه که با این حال و حوصله دیگه به اره نمی شه دست زد ولی بساطش هست.
گه گداری که فکر می کنم بیزینس خودم و داشته باشم اول از همه به کارگاه معرق فکر می کنم. عملا در آمد خاصی براش متصور نیستم ولی همش فکر می کنم اگر راش بندازم شاید تقی به توقی خورد و چیزی ازش دربیاد. ولی هیچ وقت به عمل نرسیده. حتی زمانی که می خواستم صرفا بابت دست گرمی یا تموم کردن اون تابلو بزرگه دست به کار بشم. همه چی رو مرتب کردم ولی دست به چیزی نزدم.
حالا هم که فرصت و انگیزه هست، دست به کار نمی شم. تصورم اینه که اگر بخام این کار و به عنوان شغل انخاب کنم رو به عقبه. درسته کار خودمه و می شه بیزنس شخصی ولی نسبت به وقتی که قراره بزارم و خروجی و حتی پرستیژ رو به عقب حساب می شه .