بچه بودیم، خیلی سال پیش، حدودا ۱۸ – ۱۹ ساله .سه سه تا دوست مدرسه ای بود که بعد از دبیرستان هم با هم شام و نهار می رفتیم بیرون. من و یکی از دوستان از سربازی معاف بودیم. نفر سوم هم بچه سوم خانواده بود و دو تا برادر بزرگش معاف شده بودند. این باید می رفت سربازی. یادمه غروب، اون موقع میدان آزادگان، پل آزادگان فعلی، داشتیم از هم خداحافظی می کردیم که بحث سربازی و دانشگاه شد. گفت دعا کن که دانشگاه تهران قبول بشم یا گفت دعا کن سربازی کرج بیوفتم، خلاصه یه چیزی که به سربازی ربط داشت گفت که دعا کنم اون بشه، اگر اتفاق بیوفته بهمش یه شام مفصل میرزایی می ده .
خلاصه ما هم ساده، رفتیم دعا کردیم که این قضیه اون شکلی بشه که این اقا می خاد!! و البته شد. همون چیزی شد که اون می خواست. حالا نه به واسطه ی دعای من که نمی دونم تاثیر داشته یا نه، اما شد. بهش گفتم که خببببببب!! یادته اون روزی گفتی که دعا کن فلان بشه شام می دم میرزایی ! گفت اره !! و یه سری بهمونه که نه گفت نمی دم نه گفت که می دم. پیچوند. از همونجا هم بود که از هم فاصله گرفتیم کلا حالا نه به واسطه ی شام میرزایی ولی دور شدیم.
قضیه برای من خیلی سنگین تموم شد. به این فکر می کردم که برای یه شام میرزایی، رفتم برای یکی دعا کردم، و اعتقاد داشتم که دعای منم تاثیر داشته، چون بالاخره من یه طرف قضیه بودم که خالصانه دعا کردم. دعایی که کردم از آبروی خودم پیش خدا مایه گذاشتم، و از اون طرف هم دعا کردنم به مسخره گرفته شده هم به خاطر چیزی که دعا کردم بهش نرسیدم! یک تیر به هدف خورده و یک جایزه به سخره گرفته شده!
به موضوع خیلی فکر کردم. طولانی مدت. نتیجه ای که رسیدم این بود، دیگران دعا کنند که من آدم بشم، من برای هیچ چیز و هیچ کس دعا نمی کنم. خدا هر چی صلاحه بده، دعا کردن برای چیزهایی هست که امکان رخ دادنش در حالت عادی نزدیک به صفر باشه. چیزی که اگر دعا کردی، ارزش داشته باشه که بگی فقط خدا می تونستم درستش کنه نه شانس نه به واسطه ی بنده ی خدا. نه چیزی که با تلاش و پول بشه درستش کرد که اون صورت نیازی به پا در میونی خدا نیست. خودمون باید هزینه بدیم که درستش کنیم .
فلسفه ی دعا کردن و دعا طلب کردن از اینجا شروع شد.
توی این شرکت جدید که اومدم، یه سری چیزهای ساده بود که خیلی روش سخت گیری می شده. اینکه کی و چراش و نمی دونم. مثلا منشی مدیرعامل آب جوش ریخته بود روی کیبوردش، کیبوردش مچاله شده بود، ای تی دعواش کرده بود که این چه بلاییه سر کیبورد آوردی؟ بعد رفته بودن با دو تا مشت و لگد دکمه ها رو راه اندخته بودند ولی دستور خرید کیبورد و نفرستاده بودند تدارکات. این بود که منشی بدبخت با کیبورد مچاله شده کار می کرد. منم اتفاقی که رفته بودم مدیر عامل و ببینم این گفت ببین این سیستم من چه طوریه؟ رفتم پشت سیستم با کیبورد مچاله شده مواجه شدم. سریع یه کیبورد از انبار بهش دادم و یه درخواست کیبورد براش امضا کردم.
حالا از دفتر تهران یکی زنگ زد که فلانی این کیبورد من دکمه هاش گیر داره موس هم خیلی بد کلیک می کنه. گفتم اوکی برات درخواست می زاریم. گفت اگر می شه بی سیم بزارید که میزم شلوغ نشه. گفتم اوکی. درخواست گذاشتیم و خیلی زود خریدن. طرف کلی پیغام و پسغام که دستت درد نکنه، خیر بینی . دعات می کنم و فلان . تهش این شد که دوس داری چه دعایی کنم؟ من مستجاب الدعوه ام!!!
هیچی دیگه دیدم یه دعای مفت گیرم اومده! یاد خاطرات دعایی خودم افتادم و اون داستان بالا. گفتم دستت درد نکنه دعا کن هر چی صلاحه